تبليغاتX
بی تو بگو کجا روم ؟ ؟ ؟

بزرگترين سايت آموزش ايرانيان

 باید فراموشت کنم

 چندیست تمرین می کنم

من می توانم ! می شود !

آرام تلقین می کنم

حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....

تا بعد، بهتر می شود ....

 فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم

 من می پذیرم رفته ای و بر نمی گردی همین !

 خود را برای درک این ،

صد بار تحسین می کنم

 کم کم ز یادم می روی

 این روزگار و رسم اوست !

 این جمله را با تلخی اش ،

          صد بار تضمین میکنم ...

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 11:12  توسط وحید مصلحی | 
گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟

پر می زند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟

گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟

تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگهای سبِِِِزِِ سرآغاز سال کو؟

رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند
حال سؤال و حوصله قیل و قال کو؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 0:41  توسط وحید مصلحی | 

بهار آمد گل و نسرين نياورد


نسيمي بوي فروردين نياورد


پرستو آمد و از گل خبر نيست


چرا گل با پرستو همسفر نيست

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 21:1  توسط وحید مصلحی | 

عاقبت صید سفر شد یار ما یادش به خیر
نازنینی بود و از ما شد جدا یادش به خیر
با فراقش یاد من تا عهد دیرین پر گرفت
گفتم ای دل سالهای جانفزا یادش به خیر
آن لب خندان که شب های غم و صبح نشاط
بوسه می زد همچو گل بر روی ما یادش به خیر
با همه بیگانه ماندم تا که از من دل برید
صحبت آن دلنواز آشنا یادش به خیر
روز شیدایی دلم رقصد که سامان زنده باد
شام تنهایی به خود گویم سها یادش به خیر
آن زمانها کز گل دیدار فرزندان خویش
داشتم گلخانه در باغ صبا یادش به خیر
من جوان بودم میان کودکان گرمخوی
روزگار الفت و عهد وفا یادش به خیر
شب که از ره می رسیدم خانه شور انگیز بود
ای خدا آن گیر و دار بچه ها یادش به خیر
شیون سامان به کیوان بود از جور سهیل
زان میان اشک سها وان ماجرا یادش به خیر
تار گیسوی سهیلا بود در چنگش سروش
قیل و قال دخترم در سرسرا یادش به خیر
قصه می گفتم برای کودکان چون شهرزاد
داستان دزد و نارنج طلا یادش به خیر
سالهای عشرت ما بود و فرزندان چو ماه
ای دریغ ان سالها وان ماهها یادش به خیر
یار رفت و عمر رفت و جمع ما پاشیده شد
راستی خوش عشرتی بود ای خدا یادش به خیر
می رسد روزی که از من هم نماند غیر یاد
 آن زمان بر تربتم گویی که ها یادش به خیر
 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 8:58  توسط وحید مصلحی | 

هر چه کنی بکن ولی
از بر من سفر مکن
یا که چو می روی مرا
وقت سفر خبر مکن
 گر چه به باغم ستاده ام
نیست توان دیدنم
شعله مزن بر آتشم از بر من گذر مکن
 روز جدایی ات مرا یک نگه تو میکشد
وقت وداع کردنت
بر رخ من نظر مکن
دیده به در نهاده ام
تا شنوم صدای تو
حلقه به در بزن مرا
عاشق در به در مکن
من که ز پا نشسته ام
مرغک پر شکسته ام
 زود بیا که خسته ام
زین همه خسته تر مکن
گر چه به دور زندگی
تن به قضا مهاده ام
آتشم این قدر مزن
رنجه ام این قدر مکن
بوسف عمر من بیا
تنگدلم برای تو
رنج فراق می کشد
خون به دل پدر مکن
هر چه که ناله می کنم
گوش به من نمیکنی
یت که مرا ز دل ببر
 یا ز برم سفر مکن 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 8:56  توسط وحید مصلحی | 
آي آدمها كه بر ساحل نشسته شاد و خندانيد!
يكنفر در آب دارد مي سپارد جان.
يك نفر دارد كه دست و پاي دائم‌ ميزند
روي اين درياي تند و تيره و سنگين كه مي‌دانيد.
آن زمان كه مست هستيد از خيال دست يابيدن به دشمن،
آن زمان كه پيش خود بيهوده پنداريد
كه گرفتستيد دست ناتواني را
تا توانايي بهتر را پديد آريد،
آن زمان كه تنگ مي بنديد
بركمرهاتان كمربند،
در چه هنگامي بگويم من؟
يك نفر در آب دارد مي‌كند بيهوده جان قربان!
آي آدمها كه بر ساحل بساط دلگشا داريد!
نان به سفره،جامه تان بر تن؛
يك نفر در آب مي‌خواند شما را.
موج سنگين را به دست خسته مي‌كوبد
باز مي‌دارد دهان با چشم از وحشت دريده
سايه‌هاتان را ز راه دور ديده
آب را بلعيده در گود كبود و هر زمان بيتابش افزون
مي‌كند زين آبها بيرون
گاه سر، گه پا.
آي آدمها!
او ز راه دور اين كهنه جهان را باز مي‌پايد،
ميزند فرياد و امّيد كمك دارد
آي آدمها كه روي ساحل آرام در كار تماشائيد!
موج مي‌كوبد به روي ساحل خاموش
پخش مي‌گردد چنان مستي به جاي افتاده بس مدهوش
ميرود نعره زنان، وين بانگ باز از دور مي‌آيد:
«آي آدمها»…
و صداي باد هر دم دلگزاتر،
در صداي باد بانگ او رهاتر
از ميان آبهاي دور و نزديك
باز در گوش اين نداها:
« آي آدمها….
شعر از زنده ياد نيما يوشيج

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 14:22  توسط وحید مصلحی | 

« راحت ترين قسمت زندگي مرگ است اما سخت ترينش وقتيه كه بفهمي عزيزترين كسي رو كه دوست داشتي به خاطر مرگ از دست داده اي »»

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 16:34  توسط وحید مصلحی | 

غم تنهايي من
كوله باري است پر از غربت و درد
كوله باري است پر از حرفهاي تلخ
غم تنهايي من را چه كسي مي فهمد؟
شايد يك روز
بيايي ز سر شوق و هوايم بكني
و ببيني كه چه خاموش
در آن سوي افق
قلبم از اين همه درد آرام است
پيكرم گرچه ميان مردمان نيست
ولي
روح من
چشم در راه
دعايي مانده است

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 16:34  توسط وحید مصلحی | 

رفتي و گفتي که تنها ميشوي
                        گفتمت هر لحظه يادت با  من  است
گفتي از خاطر ببر, يادم مکن
                        گفتمت  آيين  من , دل بستن  است
گفتي از دل بر بکن سوداي من
                       گفتمت دل بي تو با من دشمن است
شادمان گفتي خداحافظ تو را
                      گفتمت اين لحظه ي جان کندن است
رفتي اما بي تو تنها نيستم
                       آفرين  بر  غم  که هر دم با  من است

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 16:32  توسط وحید مصلحی | 

زیر خاکستر ذهنم باقی ست

آتشی سرکش و سورنده هنوز

یادگاری ست ز عشقی سوزان

که بود گرم و فروزنده هنوز

عشقی آنگونه که بنیان مرا

سرخت از ریشه و خاکستر کرد

غرق در حیرتم از اینکه چرا

مانده ام زنده هنوز

گاهگاهی که دلم می گیرد

پیش خود می گویم

آن که جانم را سوخت

یاد می آرد از این بنده هنوز

سخت جانی را بین که نمردم از هجر

مرگ صد بار به از بی تو بودن باشد

گفتم از عشق تو من خواهم مرد

چون نمردم، هستم پیش چشمان تو شرمنده هنوز

گرچه از فرط غرور اشکم از دیده نریخت

بعد تو لیک بعد از آنهمه سال

کس ندیده به لبم خنده هنوز

گفته بودند از دل برود یار چو از دیده برفت

سال ها هست از دیده من رفتی، لیک

دلم از مهر تو آکنده هنوز

دفتر عمر مرا، دست ایام ورق ها زده است

زیر بار غم عشق ، قامتم خم شد و پشتم بشکست

در خیالم اما، همچنان روز نخست

تویی آن قامت بالنده هنوز

در غمار غم عشق دل من بردی و با دست تهی

منم آن عاشق بازنده هنوز

آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش

گر که گورم بشکافند عیان می بینند

زیر خاکستر جسمم با قی ست

آتشی سر کش و شوزنده هنوز
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 16:31  توسط وحید مصلحی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
دل من غمگين است غصه ام سنگين است

گر چه بي همنفسم زندگي شيرين است

ميل گل در من نيست بال من خونين است

اشك غم بايد ريخت رسم دنيا اين است .........

نوشته های پیشین
مهر 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
دی 1385
آذر 1385
مهر 1385
شهریور 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
پیوندها
محمد شکری
ستاره
ملكي
هر چه به ذهنم رسید ( وحید مصلحی)
ورود دانشجویان ممنوع (وحید مصلحی)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

امام حسین علیه السلام فرمود: گـروهـى خـدا را از روى ميل و رغبت(به بهشت) عبادت مى كنند كه ايـن عبادت تاجـران است و گروهـى خـدا را از روى تـرس (ازدوزخ) مـى پـرستنـد و ايـن عبادت بندگان است و گروهى خدا را از روى شكر (و شايستگى پرستـش) عبادت مـى كنند و ايـن عبـادت آزادگـان است كه بهتـريـن عبـادت است. تحف العقول, ص 250